تبليغاتX
علی کریمـــــــی
علی کریمـــــــی
فرهنگی ، هنری ، اجتماعی ، خبری ... آغشته به کمی طنز ( بیگانه با فوتبال ! )
تیرعشق
 

به تیر عشق شو کشته اگر عمر ابد خواهی ...

 

www.FunAndFunOnly.org

 

2 نوشته شده در  88/07/05ساعت 18:53     | 

پرویز مشکاتیان هم به خاک ایران پیوست

در همه دير مغان نيست چو من شيدايی

خرقه جايی گرو باده و دفتر جايی

دل که آيينه شاهيست غباری دارد

از خدا می‌طلبم صحبت روشن رايی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی

نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج

نروند اهل نظر از پی نابينايی

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان

ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی

جوی‌ها بسته‌ام از ديده به دامان که مگر

در کنارم بنشانند سهی بالايی

کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست

گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايی

سخن غير مگو با من معشوقه پرست

کز وی و جام می‌ام نيست به کس پروايی

پرویز مشکاتیان در۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ خورشیدی در نیشابورمتولد شد. او از آهنگسازان و موسیقی‌دانان نامی ایران است که در نواختن سنتور تبحر خاصی داشت و عمده ی شهرتش بواسطه ی سنتور نوازی او بود.

مشکاتیان فعالیت هنری خود را در شش سالگی نزد پدرش حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد.


ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت.

پرويز مشكاتيان در سال ۱۳۵۳ وارد دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران شد و به تحصيل در رشته موسيقى پرداخت.

مشکاتیان کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد.

مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت.

مشکاتیان آثار فاخری در موسیقی ایرانی از خود به یادگار گذاشته است؛ از جمله میتوان به آثاری اشاره کرد که حاصل همکاری مشکاتیان با محمدرضا شجریان،از استادان بنام آواز در ایران در خلال سالهای 1358 تا 1367 است. آثار ماندگاری همچون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.



مشکاتیان در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به همراه گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد.

در کارنامه کاری پرویز مشکاتیان، همکاری با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری و نوازندگان بنامی همچون، وى همچنين آثار مشتركى را با نوازندگانى چون حسين عليزاده، محمدرضا لطفى و ناصر فرهنگ فر دیده می‌شود.مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است.

متاسفانه ایشان پیش از ظهرروز دوشنبه ۳۰ شهریور ۸۸ به علت نارسایی قلبی در منزلش درگذشت.
دانلود کنید و بشنوید از او :

1 - تک نوازی سنتور - آلبوم : بهاریه -  حجم : 3.44 MB - دانلـــود

2 - تصنیف قاصدک - آلبوم : قاصدک (غیررسمی) - حجم : 3.10 MB - دانلــــود

3 - تصنیف شیدایی (در همه دیر مغان) - آلبوم : آستان جانان - حجم : 884 KB - دانلـــود

4 - تصنیف رزم مشترک (همراه شو عزیز) - آلبوم : چاووش 7  -  حجم :663 KB - دانلـــود

5 - تصنیف امشب همه غم ها را خبر کن - با صدای پرویز مشکاتیان - 559 KB - دانلـــود

چه بسیار هنرمندانی که اینگونه از دست می روند و قدرشان را نمی دانیم و به قول خود استاد مشکاتیان : زندگی هنرمند جهان سومی بعد از مرگش آغاز می شود.باید به این وضعیت خون گریه کرد ، خون.

2 نوشته شده در  88/06/31ساعت 9:19     | 

بدون شرح .....فقط درررر رو

2 نوشته شده در  88/06/10ساعت 11:57     | 

پیرترین عروس دنیا
خانم " بس " 94 ساله در همان کلیسایی که 70 سال پیش به عقد همسر اول خود در آمده بود ، با آقای وینستون 86 ساله ازدواج کرد. داستان ازآنجایی شروع میگردد که آقای داماد که به کار رانندگی اتوبوس اشتغال میداشته است به مدت یک سال خانم بس را هر روز در اتوبوس خود ملاقات میکرده است تا اینکه یک روز که خانم بس بعد از پیاده شدن از اتوبوس به دنبال راننده به جستجو میپردازد و به محلی که احتمال میداده او را میتواند بعد از کار ملاقات کند میرود ! ایشان به یاد دارند که وقتی برای اولین بار میخواستند به آقای وینستون زنگ بزنند تا او را به خوردن قهوه دعوت کنند چقدر مضطرب و هیجان زده بودند !

تا اینکه پس از یک سال ملاقات و آشنایی یک روز آقای وینستون به اطلاع خانم بس میرساند که راجع به مطلب بسیار مهمی باید با او صحبت کند و در این لحظه خانم بس بسیار نگران میشود که مبادا مشکل و با بیماری جسمانی در کار است لیکن آقای وینستون تقاضای ازدواج از او میکند و خانم بس با نهاین شعف و اشتیاق پاسخ مثبت به این دعوت میدهد !
خانم بس میگوید حضور مجدد در کلیسایی که 40 سال پیش با لباس سفید در آن ازدواج کرده است ، بسیار تجربه جالب و فراموش نشدنی برای اوست .

2 نوشته شده در  88/05/31ساعت 16:32     | 

مسابقه شوهر سواری !
در یکی ازشهرهای فنلاند  به نام سونکاجاروی همه ساله مسابقه مهیج حمل زنان توسط همسرانشان انجام میپذیرد. این مسابقه که سابقه طولانی در تاریخ و فرهنگ فنلاندیان دارا میباشد ، توجه بسیاری از رسانه ها را به خود جلب کرده است به نحوی که سایر کشور ها نیز به دایرکردن اینگونه مسابقات در کشورهایشان ترغیب گشته اند. مسابقه حمل همسر ریشه در باورهای پیشینیان فنلاندی دارد که قدرت و تنومندی مرد را در میزان توان او در حمل وزن همسر تخمین میزدند و از سویی با انجام چنین مسابقاتی مردان را برای مقابله در شرایط اضطراری آماده سازند . به عنوان مثال در شرایطی  که  اتفاقی خانه و کاشانه را تهدید کند و یا احتمالاً منطقه ای  مورد حمله و تهاجم از سوی دشمنان قرار گیرند مردان  بتوانند زنان خود را از مهلکه دور سازند .

نظاره نحوه  انجام این مسابقه علاوه بر اینکه جنبه سرگرم کننده دارد از سویی نیازمند توانمندی بالای بدنی مردان است علی الخصوص مردان بیچاره ای که مجبور به تحمل وزن زنان سنگین وزن خود میباشند!  

برای مشاهده ويديو اين مسابقه اينجا کليک

2 نوشته شده در  88/05/31ساعت 16:6     | 

کنترل ورود و خروج متفاوت

watergate01.jpg

ممکن است تا به حال گیت های امنیتی کنترل ورود و خروج متفاوتی دیده باشید، اما این گیت آبی مطمئناً سرآمد ایده های مدرن در این دسته است.

 سه طراح خلاق اقدام به طراحی این ورودی عجیب و جذاب کرده اند که ایده آن را از گیت های عادی گرفته اند. آنها این گیت را با سطح امنیتی پایین ولی تاثیر گذاری که دارد برای مکان هایی مثل مترو ها و ورودی مکان های تفریحی، ساخته اند.  طراحان این گیت برای جلوگیری از عبور افراد، بجای استفاده از لیزر و یا موانع خاص از آب استفاده کرده اند. در واقع هیچ کس دوست ندارد حتی در گرمای تابستان، بی مورد خیس شود، پس حتما با رعایت اصل خرید بلیط، اقدام به عبور از این دروازه می کند.  

البته برتری دیگری که این ورودی نسبت به گیت های معمولی دارد، این است که اگر فردی با صندلی چرخ دار هم قصد عبور از آن را داشته باشد، می تواند به راحتی از آن عبور کند.

 

به نظرم استفاده از چنین گیتی، حتی بصورت آزمايشی در متروی تهران می تواند جالب باشد. اگر شما در برابر این دروازه عبور آبی قرار بگیرید، آیا حاضرید خیس شوید؟

 

 watergate06.jpg

watergate05.jpg

watergate02.jpg

 

 

 a
2 نوشته شده در  88/05/19ساعت 20:13     | 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....
 

bullcolonoscopy

2 نوشته شده در  88/04/22ساعت 14:9     | 

قند و نبات است پدرسوخته !...
[6.jpg]
2 نوشته شده در  88/04/07ساعت 17:56     | 

رسميت يافتن دوباره زبان پارسي
 

يعقوب ليث صفار، قهرمان ملي ايرانيان كه تصميم به پايان دادن به حكومت عرب بر ميهن گرفته بود 16 ژوئن سال 868 ميلادي شهر كرمان را آزاد كرد.
     در كرمان بود كه يعقوب دستور اكيد داد به زباني كه او نمي فهمد (عربي)، مكاتبه نكنند. از زمان افتادن ايران به دست عرب، تا آن روز مكاتبات اداري به زبان عربي صورت مي گرفت. با صدور دستور اكيد يعقوب ليث بود كه «پارسي» بار ديگر زبان رسمي ايرانيان شد و رونق گرفت. يعقوب بود كه خواست براي حروفي كه در عربي نيست و در فارسي تلفظ مي شود، جانشين بيابند تا خط الرسم تكميل شود و سالها طول كشيد تا اديبان با هم به توافق رسيدند كه «پ، چ، ژ، گ» را با افزودن نقطه و سركش بر حروف عربي مشابه، به وجود آورند تا تركيب حروف تغيير نكند و مقرر داشتند كه از بكار بردن حروف خاص زبان عربي از جمله «ص، ض، ط، ظ، ث، ح، ع و ء » در واژه ها و اسامي فارسي خودداري شود. تكميل اين تغييرات هشتاد سال وقت گرفت و اين اصلاحات حروف و تبديل واژه ها در سال 950 ميلادي به پايان رسيد و خط الرسم فارسي امروز به دست آمد. بايد دانست كه ايرانيان تنها مسلمانان آن زمان بودند كه زبان ملي خود را از دست ندادند. مي دانيم كه ايرانيان ساكن «فرارود» و خراسان خاوري (افغانستان شمالي امروز) كه تاجيك خوانده مي شوند «پارسي» را از دست نداده بودند و گروهي از آنان با افتخار تمام خود را پارسيوان = پارسيبان مي ناميدند.
     يعقوب كه پرچم استقلال طلبي را در سيستان برافراشته بود در سال 862 ميلادي هرات و سال بعد سراسر شمال شرقي ايران و تا كابل را از دست عمال خليفه بغداد بيرون آورده بود. يعقوب پس از آزاد كردن كرمان، با همان هدف، فارس و خوزستان را پس گرفت و با خليفه عباسي مستقيماً وارد جنگ شد، ولي اندكي پس از رد پيشنهاد صلح خليفه در سال 878 ميلادي‏، در خوزستان از بيماري قولنج درگذشت، همانجا مدفون شد و برادرش «عمرو» بر جاي او نشست و مصلحت در آن ديد كه با خليفه از در آشتي درآيد و خليفه هم حكومت وي را بر فارس، اصفهان، كرمان، سيستان، مكران (بلوچستان)، سند (ايالت جنوبي پاكستان امروز به مركزيت شهر كراچي) و بخش هايي از خراسان به رسميت شناخت.

آرامگاه یعقوب لیث صفاری، رویگر سیستان، در روستای شاه‌آباد در ده کیلومتری دزفول

2 نوشته شده در  88/03/23ساعت 18:22     | 

ساعت چنده ؟
 

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟

!!!پیرمرد: معلومه که نه. 

!!!چرا آقا مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟-

-
یه چیزایی کم میشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.

-
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟


-
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

-
خوب...آره امکان داره.

-
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی.


-
خوب...آره این هم امکان داره.

-
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده


-
آره ممکنه


-
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد.


-
لبخندی بر لب مرد جوان نشست.


-
در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما.


-
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.


-
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه.


-
مرد جوان دوباره لبخند زد.


-
یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین

-
اوه بله...حتما و تبسمی بر لبانش نشست.


-
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد.


 

2 نوشته شده در  88/03/05ساعت 19:40     | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">